تبليغاتX
ته دنیا اینجاست

 

ما که تو وبلاگ نویسی هیچی نشدیم بذار

 

 

 عطای این را هم   به لقایش ببخشم!

 

 

 

 

 

فعلا که با این وبلاگ سرگرمم ببینم چی میشه

 

 

http://psychologyusb.wordpress.com/

+ نوشته شده توسط فرهاد در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 18:38 |

معشوق تو سرزمين ندارد


هيچ نشاني


سخت است سخت پسرم

سخت است

زني را دوست بداري

كه بي نشان

+ نوشته شده توسط فرهاد در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 12:58 |


SHAYA-TAJALLISHAYA-TAJALLI

+ نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 11:54 |

گل زرد و گل زردو گل زرد


بيا با هم بناليم از سر درد


عنان تا در کف نامردمان هست


نبرد با مرد خواهد کرد نامرد

+ نوشته شده توسط فرهاد در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 12:56 |

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

برای اینکه بیخود های و هو میکرد و با آن شور بی پایان

تساوی های جبری را نشان می داد

با خطی خوانا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است.

از میان جمع شاگردان یکی بر خاست

همیشه یک نفر باید به پا خیزد...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید:اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت.

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و

آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر داشت پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود

وان سیه چرده که می نالید پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست ... .

 

+ نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 12:21 |


یه سلامِ داغ و شرجی ، حال عشقِ من كه خوبه؟

من همون دخترى هستم كه چشاش رنگِ غروبه

 

چطورى بگم همون كه بیقرار ِ حرفِ شینه

 

كه از اوّلین كتابت با ترانه‏هات عجینه

 

 

اونقَدَر دوست دارم كه ، همه مى‏شناسنت اینجا

 

خیلى‏ها به طعنه مى‏گن : چه خبر از آقا شایا؟

 

چند دفه نامه نوشتم پُرِ شعرِ عاشقونه

 

زیرشم شماره دادم كه به خاطرت بمونه

 

خبرى نشد دوباره خودمُ جریمه كردم

 

ایندفه دو سه تا عكسم بهِشون ضمیمه كردم

 

تا یه مدتى دلِ من ،   تو تبِ جوابِ اون بود

 

گوش به زنگِ سرفه‏هاى كهنه‏ى نامه‏رسون بود

 

چش من زل مى‏زد از دور  توى چشماى ضعیفش

 

اما تا مى‏رسید اینجا ، مى‏دیدم خالیه كیفش

 

یه روزى صداش زدم كه   این چه جور اداره پسته؟


با یه کم دلخوری بم گفت : اصلا  آدرست
درسته؟

 

آخرش واست نوشتم   این مسلماً گناه نیست

 

عاشقت شدم عزیزم   انتخابم اشتباه نیست

 

جون هر كى مى‏پرستى ، تو  به من علاقه دارى؟

 

تا یه روز جوابش اومد ، خیلی رسمى و ادارى

 

گفته بودى این یه حِسّه ،  من شبیه شو ندارم

 

ولى از اظهارِ لطفت   به خودم سپاسگذارم

 

نمى‏دونى تا سَرِ صبح ، چه خیالا به سرم زد

 

یا دیوونه مى‏شدم یا   از خودم بدم میُومد

 

همش آهسته مى‏گفتم   اون كیه شایا مى‏خوادش؟

 

اون چه شكلیه قیافه‏ش   به عزیزِ من میادش؟

 

توى ذهنِ من یه دختر   توى قلبِ من تو بودى

 

وقتى به هم مى‏رسیدید   من مى‏مُردم از حسودى

 

پشتِ دیوارِ اتاقم ، دیگه گنجیشكا نخوندن

 

گُلایى كه كاشته بودم دو سه روزى تشنه موندن

 

دیدم اینجورى نمى‏شه ممكنه تموم شه كارم

 

نباید مثه غریبا   اینجا دس رو دس بذارم

 

با هزار تا بدبیارى   مامانم رُ راضى كردم

 

كه مى‏رم به شهرشونُ   دو سه روزه برمى‏گردم

 

فكر كنم دوشنبه بودش ، همه‏ى خیابونا تَر

 

آخراى فصلِ پاییز ، وسطاى ماهِ آذر

 

بارونم یه ریز مى‏بارید ، دونه‏هاش به این درشتى!

 

تك و تنها، توى ایستگاه ،  با یه دونه كوله‏پشتى

 

هى كنارِ هم مى‏چیدم ، بیتاى قافیه‏دارُ

 

باید آخه سر مى‏كردم ، شبِ دلگیرِ قطارُ

 

گرگ و میش صبح، رو چشمام ، با یه بهتى دس كشیدم

 

ماجرا كه باورم شد ،   تازه من نفس كشیدم

 

شهرتون پاك و مقدس ، خونه‏هاش یه كم قدیمى

 

یه سكوتِ ساده‏اى داشت ، با یه غربتِ صمیمى

 

هركى رد مى‏شد، فقط با یه اشاره تو رُ مى‏شناخت

 

اما تا وضعمُ مى‏دید   شونه‏هاشُ بالا مى‏نداخت

 

آخرش یه پیرمردى   پشتِ ساختمونِ میلاد

 

ده دقیقه سین جیمم كرد  تا نشونیتُ بِهِم داد

 

با یه لحنِ خاصى گفتم:  ازتون ممنونم آقا


مثه یه خواب عجیبه  هنوزم اون اتّفاقا

 

خلاصه بعدِ یه ساعت ،  پرس‏وجو فهمیدم اونجام

 

انگارى رسیده بودم  ،  به تمومِ آرزوهام

 

تو همون یه لحظه شاید ،  قدِّ صد مرتبه مُردم

 

تا بالاخره، به سختى ،  زنگ خونه‏تُ فِشُردم

 

ولى باورم نمى‏شد   كسى در رُ  وانمى‏كرد

 

چشِ من سیاهى مى‏رفت   دیگه از شدّت سردرد

 

لحظه‏ها رفتن و رفتن   صبح به عصر رسیده بودش

 

خورشیدم منو مى‏پایید   با اون چشماى حسودش

 

طاقتِ چشام تموم شد   بغضمُ شكستم اینبار

 

تو همون حالى كه داشتم  تكیه مى‏زدم به دیوار

 

یه دفه دیدم یه خانوم   جوونیش مثلِ مامان بود

 

ساكنِ واحدِ سوم   تو همون آپارتمان بود

 

اومدُ  كلیدُ   انداخت  ،  كه منو كنارِ در دید

 

مهربون و ساده بم گفت :  دخترم چه كارى دارید؟

 

دست كشیدم رو موهام كه  روسریم بشه مرتب

 

گفتم آقاى تجلّى   كه میان تا آخرِ شب

 

خیلى وقته هستم اما ، كسى در رُ وانكرده

 

گفتم اینجا منتظرشم ، آخرش كه برمى‏گرده

 

یه كمى اومد عقب گفت:   تو كى هستى ؟  آشناشى ؟

 

یا مثه اوناى دیگه   عاشقِ ترانه‏هاشى ؟

 

كسى نیست، بیا بریم تو  ، بَده كه اینجا دمه در

 

راستش آقاى تجلّى ،   سفرن، خارجِ كشور

 

با یه جمله دل من ریخت ، عشقِ من دستمُ رد كرد

 

همه‏ى آرزوهامُ ، با همین جمله لگد كرد

 

دیدم از حال عجیبم ، تا ته قصه‏مُ خونده

 

گفتم آره عشقِ شایا ، منو تا اینجا كشونده

 

اون كسى كه هر ترانه‏ش ،  قد یه دنیا قشنگه

 

چرا حرفامُ نفهمید؟   دلِ اون یه تیكه سنگه

 

با ملایمت بِهِم گفت   این چیزا از تو بعیده

 

تو كه ادعا مى‏كردى   عشقت این همه شدیده

 

شایا این جواب نه رُ   كه فقط به تو نگفته

 

هر كى اومده سراغش   همینُ ازش شِنُفته

 

خیلى از خاطرخواهاشُ    ،  نامه‏شونُ پس فرستاد

 

خیالت راحت عزیزم ،   شایا هیشكىُ نمى‏خواد

 

تا شبى كه اینجا بودش ،  كه از هیشكى دَم نمى‏زد

 

شایا حتى تو خیابون ،   با كسى قدم نمى‏زد

 

مطمئنم كه ندیدى   ، چقده خاكى و ساده‏اس

 

نَه مى‏خواد كلاس بذاره ،  نه اصلاً اهل افاده‏اس

 

البته درسته دنیا ، تو چشاى اون كوچیكه

 

ولى ناگفته نمونه ،   خیلى‏م خوشگل و شیكه

 

همه مى‏دونن كه شایا ، توى شاعرا نمونه‏س

 

شعراى كه مى‏گه اغلب ، تصویراى عاشقونه‏س

 

اون شبیه یه پرنده‏ست ، ولى بال و پر نداره


خیلى‏ها مى‏خوانش اما ، حتی (دوس‏دختر)  نداره

 

واسه زندگى كنارش ،   عشق هیشكى جا نكرده

 

شایا نیمه‏ى خودش رُ ،  هنوزم پیدا نكرده

 

یه كسى كه رنگِ احساس   ،  تو سیاهىِ چشاشه

 

كسى كه دلش شبیه ، همه‏ى ترانه‏هاشه

 

خیلیا اومدن اینجا ،   كه حسابشون نكرده

 

خیلیا واسش مى‏مردن ،   انتخابشون نكرده

 

بذار این عشقى كه دارى ، تو تبِ دورى بمونه

 

این علاقه‏ى شدیدت ،   بذار اینجورى بمونه

 

برو دخترِ قشنگم   ،  برو فكرِ زندگیت باش

 

برو و واسش دعا كن ،   برسه به آرزوهاش

 

منم اون راهُ گرفتم   ،  تا درِ خونه رسیدم

 

جاده‏ها رُ گریه كردم   ، كه چرا تو رُ ندیدم

 

حالا یك ماهى گذشته ،   هنوزم واست دیوونم

 

شاید اوّلین كَسَم كه   ، این كتابتُ مى‏خونم

 

هنوزم به جون اسمت   ،  واسه‏ى من همه چیزى

 

هنوزم تو چشماى من ،   یه هنرمندِ عزیزى

 

كاش منو ببخشى واسه   ، خواسته‏هاى غیرِ عادیم

 

واسه این توقعاتُ ، ادعاهاى زیادیم

 

نمى‏دونى دیدنِ تو   ، واسه من چه حسرتى شد

 

خوندن همین كتابت ، واسه من چه عادتى شد

 

اما راضیم عزیزم  ،  دست حق همیشه همرات

 

مى‏كشم كنار از امروز   ،  تا ابد به نفع چشمات

 

عاشق هر كسى مى‏شى ،   عاشقت هر كسى مى‏شه

 

روز و روزگارت آبى ،   دلت آفتابى همیشه

 

تو دلم ستاره بودى ، حالا خورشیدى به جرأت

 

از خیالِ من نمى‏رى ،   حتى تا روزِ قیامت

 

بمیرم اگه دلِ من ،   توش یه ذره كینه باشه

 

الهى كه انتخابت ،   بهترین گزینه باشه

 

بیست دى ماهِ یه سالى ،  پُرِ اَز حسرتِ دیدار

 

زنده باشى و موفق ،   شایا جان خدانگهدار

+ نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه بیستم آبان 1386 و ساعت 11:8 |

من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجها قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجها
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگباره نگاهت دلم انگار زیرو رو شد
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابرو بادو دریا گفتن حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم چشم به راهت لبه دریا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره
میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم


+ نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت 18:11 |
Click to view full size image 

 

Click to view full size image
Click to view full size image
Click to view full size image
Click to view full size image
Click to view full size image


+ نوشته شده توسط فرهاد در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 17:34 |


Powered By
BLOGFA.COM